X
تبلیغات
حلزون وحشی - مجله ادبی
هوینجوری
 پابلو نرودا

پابلو نرودا

 

 

 

 

 

کمتر کسي را در عرصه شعر معاصر جهان مي شود يافت که مانند پابلو نرودا محبوب باشد

 پابلو نرودا درسال 1904 در شيلي متولد شد.

نام اصلي او نفتالي ريكاردو ري يس باسوا آلتو بود كه مثل اسم بقيه اهالي آمريكاي جنوبي براي بقيه مردم دنيا زيادي طولاني است!

 براي همين هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب كرد.

 

 

 

 

 

 

خيلي زود و قبل از آنكه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زيادي را برايش رقم زد. او از يك سو به عنوان اديب و شاعري توانا شهرت جهاني پيدا كرد و درسال 1971 جايزه نوبل ادبيات را كسب كرد و از سوي ديگر عاشقي پرشور و دوستي قابل اعتماد بود.

 

 

 

 

 

بخش مهمي از زندگي اش هم به فعاليت هاي سياسي پيوند خورد و باعث شد او ياور و حامي بزرگي براي سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به رياست جمهوري به مقام سفير شيلي در پاريس منصوب شود.

 او همچنين در سال1950 جايزه بين المللي صلح و در سال 1953 جايزه صلح لنين را دريافت کرد

 

 نرودا همه جا سفير صلح بود؛

 

طوري که وقتي دولت ايتاليا ويزاي اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ايتاليايي با تجمع خود جلوي اين کار را گرفتند

پابلو بيست سال بيشتر نداشت كه يكي از ارزنده ترين آثار شعري ادبيات معاصر جهان « بيست غزل عاشقانه و ترانه نااميد» را سرود و با انتشار آن راه نويني را پيش روي نهضت مدرنيسم در شعر جهان كه با بحران روبه رو بود بازگشود تا آنجا كه منتقد و محقق مشهور «بالبِرده» در كتاب خود «تاريخ ادبيات جهاني» مطالعه اين كتاب را براي رسيدن به بلوغ تغزلي همه شاعران معاصر دنيا لازم مي داند.

او متأثر از فاجعه جنگ داخلي اسپانيا با چاپ دفترشعر«اسپانيا در قلب» در مقابل فاشيسم موضع گرفت و به عنوان يكي از مدافعان سرسخت تأسيس جمهوري در اسپانيا و آزادي در سراسر جهان شناخته شد سالوادور آلنده در چهارم سپتامبر 1970 از سوي مردم شيلي به مقام رياست جمهوري برگزيده شد.

 

 

 

 

پس از آن نرودا به عنوان سفير كشورش راهي پاريس شد و همان جا بود كه به دريافت نوبل ادبي نايل آمد.

سال 1973 به شيلي بازگشت و همزمان با مرگ آزادي در جريان كودتاي نظامي پينوشه در بيمارستاني واقع در سانتياگو، كمي دورتر از كاخ رياست جمهوري شيلي كه توسط تانك هاي كودتاگران گلوله باران مي شد، در حالي كه به دستور مستقيم ديكتاتور آينده شيلي تحت نظر بود، درگذشت .

 

 

 

 

 

 

**************************************

 

 

 

ترجمه شعرهایی از پابلو نرودا  

 

 

1

 

اگر مرا فراموش کنی
پابلو نرودا
ترجمه از دکترزری اصفهانی

میخواهم یک چیز را بدانی
میدانی که چگونه است
اگر من به ماه بلورین برشاخه سرخ پائیز دیرپا نگاه کنم
اگر برخاکستر نا سودنی درکنار آتش
یا برپیکر چروکیده هیزم
دست بسایم
هرچیزی مرا بسوی تو میکشد
گویا که هرچه هست
عطرها
نور
فلزات
قایق های کوچکی هستند
که مرا بسوی جزایز تو که درانتظارمن اند میکشانند
و اینک اگر ذره به ذره
تو از دوست داشتن من دست برداری
من نیز ذره ذره دوست داشتن ترا ترک خواهم کرد
اگر ناگهان فراموشم کنی
به جستجویم نیا
زیرا که من نیز درآن هنگام
فراموشت کرده ام
اگر تو
وزیدن پرچم هایی را که درزندگی من
میگذرند
دیوانه وار و طولانی بدانی
و تصمیم بگیری که مرا درساحل قلبی که درآن ریشه کرده ام
ترک کنی
بیاد داشته باش که درآنروز
و درآن ساعت
بازوانم را فرا خواهم کشید
و ریشه هایم درجستجوی سرزمینی دیگر حرکت خواهند کرد
 
 
*********
 
اما اگرهرروز
هرساعت
احساس کنی که بسوی من می آیی
با شیرینی بدون جایگزین
اگر هرروز یک گل ,
درجستجوی من از لبان تو بالارود
آه عشق من ، آه عشق من
درمن همه آتشها تکرار میشوند
درمن هیچ چیزی خاموش و فراموش نمیشود
عشق من از عشق تو سیراب میشود محبوب
وتا زمانی که تو زندگی کنی
عشق من در آغوش تو خواهد بود
بی آنکه مرا ترک کند

 

 


2 

 

تو را دوست ندارم...

 

 

دوستت ندارم
چنان که گویی زبر جدی یا گل نمک
یا پرتاب آتشی از درون گل میخک

تو را دوست دارم
همانند بعضی چیزهای سیاه
که باید دوست داشت
محرمانه، بین سایه و روح

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.

ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه

تو را دوست دارم
بدون آنکه بدانم
چگونه،چه وقت،از کجا
دوستت دارم
سریح،بون پیچیدگی و غرور
تو را دوست دارم
چون راه دیگری نمیدانم که در آن
"من" وجود ندارم و تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام،دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب میروم

 


 

3

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

 

ترجمه‏ ی احمد شاملو

 


4
 
 

ما اين را از گذشته به ارث مي بريم
و امروز چهره ي شيلي بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج
به تو نيازمندم، برادر جوان، خواهر جوان !
به آن چه مي گويم گوش فرا دار :
نفرت غير انساني را باور ندارم
باور ندارم كه انسان دشمني كند،
من برآنم كه با دستان تو و من
با دشمن، روياروي توانيم شد
و در برابر مجازاتش خواهيم ايستاد
و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي
لذت بخش و زرين چون خوشه ي گندم

 


5

 

 

 

کوزه گر
تن تو را يکسره
رام و پر
برای من ساخته اند.
دستم را که بر آن می سرانم
در هر گوشه ای کبوتری می بينم
به جستجوی من
گوئی عشق من تن تو را از گل ساخته اند
برای دستان کوزه گر من.
زانوانت سينه هايت
کمرت
گم کرده ای دارند از من
از زمينی تشنه
که دست از آن بريده اند
از يک شکل
و ما با هميم
کامليم چون يک رودخانه
چون تک دانه ای شن

 


 

 

6

 
۸ سپتامبر
امروز روزی بود چون جامی لبريز
امروز روزی بود چون موجی سترگ
امروز روزی بود به پهنای زمين.
امروز دريای توفانی
ما را با بوسه ای بلند کرد
چنان بلند که به آذرخشی لرزيديم
و گره خورده در هم
فرودمان آورد
بی اينکه از هم جدايمان کند.
امروز تنمان فراخ شد
تا لبه های جهان گسترد
و ذوب شد
تک قطره ای شد
از موم يا شهاب
ميان تو و من دری تازه گشوده شد
و کسی هنوز بی چهره
آنجا در انتظار ما بود

 


 

 

 

 

 

 

 شعرهایی از پابلو نرودا
به همراه ترجمه
 
 

Discoverers of Chile
From the North Almagro brought his train of scintillations.
And over the territories, between explosion and subsidence,
he bent himself day and night as if over a map
Shadow of thorns, shadow of thistle and wax
the Spaniard joined to his dry shape
gazed at the ground's sombre strategies
Night, snow and sand make up the form of
my narrow country
all the silence is in its long line
all the foam rises from its sea beard
all the coal fills it with mysterious kisses
Like a hot coal the gold burns in its fingers
and the silver lights like a green moon
its hardened form of a gloomy planet
The Spaniard seated next to the rose one day
next to the oil, next to the wine, next to the ancient sky
did not conceive of this place of furious stone
being born from under the ordure of the sea eagle


کاشفان شیلی
آورد
از آلماگروی شمالی
قطار شراره هایش را ،
و بر فراز سرزمین هایش
در میانه انفجار سکوت
در خود خمید
روز و شب
چنان که بر نقشه ای .
سایه خارزار ،
هاشور خاربن و موم ؛
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،
خیره بر رزم آرایی تیره خاک !
شب ، برف و شن
بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.
تمام سکوت در درازنایش است و
تمام کفها
بالا شده از ریش دریایش !
تمام زغال سنگها سرشارش کرده
با بوسه های رازآلود .
چون زغالی گداخته
می گدازد بر انگشتانش
طلا ،
و می تابد نقره
مثل ماهی سبز
بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !
اسپانیولی نشست ، روزی
در کنار گل سرخ ،
کنار نفت ،
کنار شراب و
کنار آسمان کهن ؛
بی آنکه گمان برد
زاده شده است
این سرزمین سنگهای سخت
از زیر فضله عقاب دریا !

 


 

Love
Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
perfumes of spring.
I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.
Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.

 

عشق
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!

 

 


 

 

I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair
Don't go far off, not even for a day, because --
because -- I don't know how to say it: a day is long
and I will be waiting for you, as in an empty station
when the trains are parked off somewhere else, asleep.
Don't leave me, even for an hour, because
then the little drops of anguish will all run together,
the smoke that roams looking for a home will drift
into me, choking my lost heart.
Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
may your eyelids never flutter into the empty distance.
Don't leave me for a second, my dearest,
because in that moment you'll have gone so far
I'll wander mazily over all the earth, asking,
Will you come back? Will you leave me here, dying?


من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت
دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه ...
زيرا كه ...
- چگونه بگويم -
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !
تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !
آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !
حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !

 


  

 

 

POETRY
And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river.
I don't know how or when,
no, they were not voices, they were not
words, nor silence,
but from a street I was summoned,
from the branches of night,
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind,
and something started in my soul,
fever or forgotten wings,
and I made my own way,
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line,
faint, without substance, pure
nonsense,
pure wisdom
of someone who knows nothing,
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open,
planets,
palpitating planations,
shadow perforated,
riddled
with arrows, fire and flowers,
the winding night, the universe.
And I, infinitesmal being,
drunk with the great starry
void,
likeness, image of
mystery,
I felt myself a pure part
of the abyss,
I wheeled with the stars,
my heart broke free on the open sky.
 

شاعری
و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !
اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم ...
و
( او ) مرا نواخت !!
نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !
و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانانه
همپياله شدم !
تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط mahrokh biglari در سه شنبه بیست و یکم دی 1389  |
 حافظ
 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق از دیدگاه حافظ

 

 

حافظ درباره عشق الهی که موضوع غزلهای عرفانی اوست، صحبت می کند. در مورد عشق انسانی هم وقتی از معشوقان جسمانی و مادی صحبت می کند، خاطر نشان می کند که عشق وی همچون امری است که به یک سابقه ازلی ارتباط دارد. در غزلهای عرفانی حافظ، عشق مجازی همچون پرده ای به نظر می آید که عشق الهی در ورای آن پنهان است.

درد عشقی کشیده‌ ام که مپرس / زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده ام که مپرس

 

 

دیوان حافظ



دیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیده، دو مثنوی، چندین قطعه و تعدادی رباعی است، تا کنون بیش از چهارصد بار به اشکال و شیوه‌های گوناگون، به زبان فارسی و دیگر زبان‌های جهان به‌چاپ رسیده است. شاید تعداد نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب شدهٔ آن در کتابخانه‌های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه و حتی کشورهای غربی از هر دیوان فارسی دیگری بیشتر باشد.

 

 

زندگی‌نامه



اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است.مادرش نیز اهل کازرون بوده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدالله بهره‌ها گرفت.
 

در بارهٔ سال دقیق تولد او بین مورخین و حافظ‌شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ ه‍. ق  و دکتر قاسم غنی  می‌دانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعه‌ای از حافظ ولادت او را قبل از این سال‌ها و حدود ۷۱۰ ه‍. ق تخمین می‌زنند. آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ ه‍. ق روی داده‌است.
در مورد سال درگذشت او اختلاف کمتری بین مورخین دیده می‌شود و به نظر اغلب آنان ۷۹۲ ه‍. ق است. از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه‍. ق) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تالیف جامی (متولد ۸۱۷ ه‍. ق) به صراحت این تاریخ به‌عنوان سال وفات خواجه قید شده‌است. محل تولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز روی بر نقاب خاک کشیده است.
نزدیک به یک قرن پیش از تولّد او (یعنی در سال ۶۳۸ ه‍. ق - ۱۲۴۰ م) محی‌الدّین عربی دیده از جهان فروبسته بود، و ۵۰ سال قبل از آن (یعنی در سال ۶۷۲ ه‍. ق - ۱۲۷۳ م) مولانا جلال‌الدّین محمد بلخی درگذشته بود.
بعد از مرگ پدرش، برادرانش که هر کدام بزرگتر از او بودند، به سویی روانه شدند و شمس الدین با مادرش در شیراز ماند و روزگار آنها در تهیدستی می گذشت.
همین که به سن جوانی رسید، در نانوایی به خمیرگیری مشغول شد، تا آنکه عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب خانه کشاند. تحصیل علوم و کمالات را در زادگاه خود کسب کرد و مجالس درس علماء و فضلای بزرگ شهر خود را درک نمود. او قرآن کریم را از حفظ کرده بود و بنابر تصریح صاحبان نظر، تخلص حافظ نیز از همین امر نشأت گرفته است.
حافظ در سن 38 سالگی همسر خویش را از دست داد. و پس از او بار دیگر زمانه نامهربانی خود را به او نمایان ساخت و این بار فرزندش را از او گرفت.
درباره نحوه زندگی حافظ هیچ اطلاع دقیقی در دست نیست. حتی به مقدار یک خط منبعی که هم عصر او باشد و خاطره‌ای از حافظ نقل کرده باشد وجود ندارد. اولین شرح‌حال‌های مکتوب در مورد حافظ مربوط به بیش از ۱۰۰ سال پس از وفات اوست. تمام شرح‌حال‌هایی که در حال حاضر در مورد حافظ نوشته می‌شود بر اساس برداشت شخصی نویسنده از اشعار او و برخی نشانه‌های تاریخی است که به‌طور مستقیم ربطی به حافظ ندارد. مانند شرح‌حال شاهان هم‌عصر حافظ و یا احوال عمومی شهر شیراز در آن روزگار.

 

 

 

 

سروده‌های شاعران بزرگ برای حافظ

 


گوته


گوته، نابغه‌ترین ادیب آلمانی، «دیوان غربی - شرقی» خود را تحت تاثیر «دیوان حافظ» سرود، و فصل دوم آن را با نام «حافظ‌نامه» به اشعاری در مدح حافظ اختصاص داد که از جملهٔ آن‌ها می‌توان به دو شعر زیر اشاره کرد:

حافظا، در غزل‌هایت می‌شنوم
که شاعران را بزرگ داشته‌ای.
بنگر که اینک پاسخی فراخورت می‌دهم:
بزرگ اویی است که این سپاس به بزرگ‌داشتِ اوست.
خود را با تو برابر گرفتن، حافظا
راستی که دیوانگی است!
کشتی‌یی پُر شتاب و خروشان
به پهنهٔ پُر موج دریا در می‌آید،
و مغرور و دلیر به دلِ خیزاب‌ها می‌زند.
آن و دمی است که اقیانوس درهم‌اش بشکند.
ولی این تخته‌بند پوده هم‌چنان به پیش می‌راند.
در غزل‌های سبک‌خیز و تندآهنگِ تو
خنکای سیال دریا است،
و فورانِ کوه‌وار آتش نیز.
و گدازه‌ها مرا در خود غرق می‌کنند.
با این همه خیالی نیز درونم را می‌آکند
و شجاعت‌ام می‌بخشد.
مگر نه آن‌که من نیز در سرزمینِ خورشید
زیسته و عشق ورزیده‌ام!

 

 


نیچه

 


یکی دیگر از شاعران و فیلسوفان نام‌آور آلمان، نیچه، نیز در دیوان «اندرزها و حکمت‌ها»، یکی از شعرهای خود را با نام «به حافظ (آوای نوشانوش، پرسش یک آبنوش)» به او تقدیم کرده‌است:

میخانه‌ای که تو برای خویش
پی‌افکنده‌ای
فراخ‌تر از هر خانه‌ای است
جهان از سر کشیدن می‌یی
که تو در اندرون آن می‌اندازی،
ناتوان است.
پرنده‌ای، که روزگاری ققنوس بود
در ضیافت توست
موشی که کوهی را بزاد
خود گویا تویی
تو همه‌ای، تو هیچی
میخانه‌ای، می‌یی
ققنوسی، کوهی و موشی،
در خود فرو می‌روی ابدی،
از خود می‌پروازی ابدی،
رخشندگی همهٔ ژرفاها،
و مستی همهٔ مستانی
- تو و شراب؟

|+| نوشته شده توسط mahrokh biglari در یکشنبه هفتم آذر 1389  |
 فریدون مشیری
فریدون مشیری

 

 

 

Fereydoon Moshiri.jpg

 

 

 

زندگينامه فريدون مشيري

 

 

فريدون مشيري در سي‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدري‌اش بواسطه ماموريت اداري به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش  مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

 

 

 

fmpcal12

به گفته خودش:
(( در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران ))   ...


 

 

 


مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد، به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر مي گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نيز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعري دارد كه چاپ نشده است.

 

 

fmpcal16

 

 


مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار مي‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه مي‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .
اما مشيري كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه ، و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند

 

 

fmpcal15

 

مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شكل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :

چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

 

 

 

fmpcal17

 

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره اين مجموعه مي‌گويد:
(( چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و … را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم))

 

 

fmpcal18

 

 

 

fmpcal19

 

 

مشيري توجه خاصي به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طي سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌اي همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

fmpcal24

 

 

فريدون مشيري در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريكا سفر كرد، و مراسم شعرخواني او در شهرهاي كلن، ليمبورگ و فرانكفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريكا از جمله در دانشگاه‌هاي بركلي و نيوجرسي به طور بي‌سابقه‌اي مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طي سفري به سوئد در مراسم شعرخواني در چندين شهر از جمله استكهلم و مالمو و گوتبرگ شركت كرد.

 

fmpcal30

 

 

 

fmpcal31

 

 

fmpcal32

 

 

 

fmpcal38

 

 

fmpcal39

 

 

 

سرانجام وي در بامداد سوم آبان ماه ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگي و بر اثر بيماري، چشم از جهان فرو بست .

 

 

fmpcal27

 

سال شمار زندگي فريدون مشيري

۱۳۰۵:: تولد فريدون مشيري سي ام شهريور در تهران، خيابان عين الدوله

 (خيابان ايران)

۱۳۱۱:: شروع تحصيل در دبستان اديب ، پشت مسجد سپه سالار

۱۳۱۳:: حركت به مشهد و سكونت در آنجا و تحصيل در دبستان همت

۱۳۱۹:: ادامه تحصيل در دبيرستان شاهرضا در مشهد

۱۳۲۰:: بازگشت به تهران و ادامه تحصيل در دبيرستان اديب و دارالفنون

۱۳۲۳:: چاپ شعر  فرداي ما  در روزنامه ايران ما

۱۳۲۴:: درگذشت مادر در ۲۸ خرداد در ۳۹ سالگي
        ادامه تحصيل در آموزشگاه فني وزارت پست و تلگراف و تلفن( بعدها دانشكده مخابرات)

۱۳۲۷:: انتقال به اداره تلگراف تجريش با سمت تلگرافچي مورس

۱۳۲۸:: خبرنگار روزنامه شاهد جبهه ملي درمجلس شوراي ملي و آغاز فعاليت هاي مطبوعاتي

۱۳۳۳:: ازدواج با اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشگاه تهران
         آغاز همكاري با مجله روشنفكر به مدت۱۸ سال

۱۳۳۴:: انتشار كتاب تشنه طوفان در نوروز
       تولد دخترم بهار در آبان ماه

۱۳۳۵:: انتشار كتاب  گناه دريا

۱۳۳۶:: انتشار چاپ دوم تشنه طوفان با افزوده هايي به نام  نايافته

۱۳۳۸:: تولد پسرم بابك در اسفند ماه
        دريافت نشان پيام از وزارت پست وتلگراف و تلفن

۱۳۳۹:: اول ارديبهشت انتشار شعر كوچه

۱۳۴۰:: انتشار كتاب  ابر
         همكاري دائمي با مجله سخن به مديريت شادروان دكتر خانلري

۱۳۴۱:: قبول عضويت شوراي نويسندگان راديو ايران

۱۳۴۴:: دريافت ديپلم ششم ادبي و راه يافتن به دانشگاه تهران

۱۳۴۵:: انتشار كتاب  يكسو نگريستن ماجراهاي شيخ ابوسعيد ابوالخير

۱۳۴۶ انتشار چاپ دوم كتاب " ابر" با افزوده هايي به نام  ابر و كوچه انتشار كتاب بهار را باوركن  ::  

           ۱۳۴۷::شعر خواني در شهر كرمان

۱۳۴۸:: انتشار كتاب پرواز با خورشيد

۱۳۴۹:: انتشار كتاب برگزيده اشعاردر قطع جيبي

۱۳۵۰:: همكاري با شوراي موسيقي راديو ايران ، واحد توليد
         سخنراني در رضاييه ، شيراز و مدرسه عالي دماوند
        مديركل روابط عمومي شركت مخابرات

۱۳۵۲:: مسافرت به اروپا ، بازديد از شهرهاي هامبورگ ، پاريس

۱۳۵۳:: شركت در سمينار شاهنامه فردوسي

۱۳۵۴:: مسافرت به لندن براي بازديد از نمايشگاه هنر اسلامي ،
         مشاور مطبوعاتي مدير عامل شركت مخابرات ايران

۱۳۵۶:: انتشار كتاب  از خاموشي 
        مسافرت به هندوستان، سخنراني دركشمير براي استادان زبان فارسي در سراسر هند

۱۳۵۷:: دريافت حكم بازنشستگي پس از ۳۳ سال خدمت اداري در فروردين ماه
        :: استخدام در شركت عمران و نوسازي تهران تا بهمن ماه

۱۳۶۰:: درگذشت پدر

۱۳۶۴:: انتشار كتاب  گزينه اشعار

( ريشه در خاك )

۱۳۶۵:: انتشار كتاب  مرواريد مهر

۱۳۶۷:: انتشار كتاب  آه ، باران

۱۳۷۱:: انتشار كتاب  از ديار آشتي

۱۳۷۲:: انتشار كتاب  با پنج سخن سرا

۱۳۷۵:: انتشار كتاب  لحظه ها واحساس شب شعر در آلمان در شهريور ماه

۱۳۷۷:: انتشار مجموعه  يك آسمان پرنده در امريكا و سخنراني و شعرخواني در ۲۳ شهر و ايالت
         انتشار مجموعه  دلاويزترين 
         انتشار نوار شب شعر در آلمان و سخنراني در فرانكفورت ، برلين ، دوسلدرف
         انتشار مجموعه  زيباي جاودانه با مقدمه عبدالحسين زرين كوب
       انتشار كتاب  آواز آن پرنده غمگين

۱۳۷۸:: انتشار چاپ هفدهم مجموعه پرواز با خورشيد
         برگزاري مراسم بزرگ و بي سابقه براي گرامي‌داشت فريدون مشيري به وسيله جوانان    فرهنگ دوست در پارك نياوران در شهريور ماه و اهداي كتاب

 جشن نامه ‌ به فريدون مشيري  
        انتشار كتاب جشن نامه فريدون مشيري با عنوان  به نرمي باران  ،
       سخنراني در بزرگداشت بزرگان موسيقي در جزيره كيش
        انتشار كتاب  شكفتن ها و رستن ها  مجموعه اشعار شعراي معاصر ايران ،

۱۳۷۹:: انتشار كتاب  تا صبح تابناك اهورايي  ، بهار 
        سخنراني در دانشگاه شيراز در خرداد ماه
      شركت در مراسم روز پزشك در همدان در شهريور ماه
         درگذشت در بامداد سوم آبان

 

 

 

مجموعه اشعار

 

از دریچه ماه

۱۳۸۴





دماوند
ببند پنجره را
گل و گلوله
سیمرغ و تهمتن
تا دریا
جامه دران
پرچم ظفر
ای خوش ترین ترانه
دریغ
مژدگانی اندوه
پیوند با جهان هستی
در جستجوی عدالت
شراب ارغوانی
زنده اند
داستان امام خواجه به نیشابور
پیوند جان
کوهیاران
شیران و کبوتران
زبان آتش و آهن
قهقهه
مرگ نرگس
آفرین

رستگاری
تا قله با صلیب
در دوزخ زمانه
هرگز نمی پرسم
سرنوشت
آواز خورشید
تبسم نوروز
درد فراق
نسیم رهایی
با امواج
پوزش
آتش
دلداری
نویدهای امید
بغض خاموشی
از دریچه ماه
شادی دوست
آزاده
قدرت اهریمنی
بوم
پیمان
از ازل تا ابد

پرتو تابان
پیچک
البرز
با خون شعرهایم
دریاچه قو
بانوی رویاهای من
آشتی! آشتی!
اقیانوس غم
این نیز بگذرد
دست هایش
دیگر نیست
کوهک
بر بالین خرمشهر
شکرانه رهایی و پرواز
در آسیاب جهان
برگ های سوخته
پرواز و فرود
گریه خاموش
بهار سرخ
شب آخر (۲)
زنده با آرزو


نوایی هماهنگ باران

۱۳۸۴





در برابر شب
ابراز عشق
رنگین کمان
بر فراز ستاره
بهاری دیگر
در بهشت دوزخیان
رمز آسودگی
عقاب
بوی عشق
مرثیه های غروب
در پی هر خنده
در پی هر گریه
نه آوا نه ترنم
عدالت
شادی
ای امید!
مهار مهر
گام نخستین
اسرار در اسرار
دست عدل
چشم دل
آسمان با من است

غزلی در بهار
پنجره ای بر غروب
این آتش سوزنده
مانند خورشید
یادآوران
هر چه زیبایی و خوبی
پارسی
صدهزاران جان
یک آسمان نگاه
کیست...؟ آیا کیست...؟
در صحرای بردباری
با ماه
فریاد شوق
اشک پنهان
کوچ یا سفر
شبانه های شباهنگ
شفق
نوروز
افسوس بر خویش
شعله در قفس
آیینه قهر روزگاران
طاعون

فرمان پیر ما
محال پرست
پیمان زندگی
خوان هشتم
گل های بی گناه
از دام تا قفس
بیژن و منیژه در زمان دیگر
با یاد کوچه
این شعر شکسته بسته
روی بر دیوار
بیگانه
طاووس کوهسار
گل باغ اشتیاق
تسلیم
دعا
پهلوانان
سیمای آسمانی حق
ناکجا
پلید
فرعون
نوایی هماهنگ باران
نور عشق


تا صبح تابناك اهورايی

۱۳۷۹





نوروز می رسد :
آن انتظار شيرين
در ميدان زندگی
مهربان ، زيبا ، دوست
با آسمان
حيران
باغ در پنجره
بوی ”محبوبه شب “
بهار ، روح هستی
دوباره عشق
ستون سهند
روح باران را بگو
رگبار بی امان
راهيان مهر
خبر
با من چكار داری
خورشيد ، با دو سرخی
غروب
گرداب
بيشه ؟ كندو ؟
اندوه بانوی بيد

شهنامه چه می گفت
دو برگ سبز
افسون
خانه بر امواج
پيام آور مهر
چقدر ...؟
افسونگر
يادها
همچنين باد
دنيا به هم نمی خورد
شهر
مادران
گرمای عشق
گلبانگ جهانتاب
ايران و جوانان
يغماگران دريا
با كاروان صبح
ستاره و ...
از قفس
تنها به اين اميد
سر می كشيد ياد ...

پرواز اولين
يك آسمان پرنده
پرواز لحظه ها
چشم در راه
آن سوی نيمه شب
گوشه دل تنگی
روی لحظه های زمان
نشانه ای ز رهايی
تاراج آشيانه نيلوفر
آوازهای شاد
در دشت آسمان
خط آتش
باد در قفس
گر تو آزاد نباشی
شرم
با شباهنگ
همزاد
به سوی جان
در چشم ستاره


آواز آن پرنده غمگين

۱۳۷۸





سپاس
سيمرغ
جست و جو
من می سرايم تا ...
ناسازگار
چكاوك
فرمان نهانی
يك نگاه مهربان
دل افروزتر از صبح
سمنزار
آواز آن پرنده غمگين
يك گردباد آتش
در عصر ارتباطات ماهواره
پشت اين در
رخش سپيد خورشيد
تاج سر آفتاب
بر صليب
زمين و آدمی
خواب های طلايی
بركه
با ياد دست های تو
زيبای وحشی

چه آتشی
آيينه و جمال
كو ... كو... ؟
شادی خويش
نام تو
فال
شب آخر
خار و روزگار
هم آوای برق
يك لحظه آرامش
تا روشنی های بلند آسمانی
در بهشت رويا
آب و خاك ، باد و آتش
بر بال باورها
جور دوست
خواب
بوی گل يخ بود كه ...
مسافر
گلبانگ رهايی
برگ ريزان
در يك نگاه شبنم و خورشيد
از بالای بام

بوسه و آتش
كبوتر
باغ صدف
پاييز
ناخدا
با قلم
آشتی
خواب ارغوان
بهار سپيد
سه تابناك
نثار
تا سپيده
دست‌های پرگل‌اند اين شاخه‌ها
چه اتفاقی بايد بيفتد ؟
بر بام هفت گنبد گردون
جهان شگفتی
زمان
نوازش استاد
پرندگان باغ های نور


لحظه‌ها و احساس

۱۳۷۴





آرزوي پاك
آه
دل افروزان شادي
هديه دوست
از اوج
گلبانگ تو
سرود
پس از باران
سكوه روشنايي
محيط زيست
دريچه
از صداي سخن عشق
هركه با ما نيست
بهار خاموش
اي واي شهريار
آيا برادرانيم ؟
شكار
حرف طرب انگيز
روح چمن
قصه شيرين
چراغ راه

ابر بي باران
سحرها ، هميشه
مثل باران
تا لب ايوان شما
بهاري پر از ارغوان
رازنگهدارترين
ياد كنار
عشق
بي خبر
هيچ و باد
ناگهان جوانه مي كند
قهر
نوايي تازه
در كوه هاي اندوه
دل تنگ
خوش آمد بهار
سرود كوه
حصار
برف شبانه
بيهودگي
سحر

در بيشه زار يادها
ذره اي در نور
ترنم رنگين
درس معلم
زبان بي زبانان
لحظه و احساس
آيا ...؟
به ياران نيمه راه
زبان معيار
آن سوي مرز بهت و حيرت
اي جان به لب آمده
حاصل عشق
آه ، آن همه خاك
لبخند سحرخيزان
چگونه ...
... زبانم بسته ست
اي داد ...
چشمان سخنگو
اي خفته روزگار


با پنج سخن‌سرا

۱۳۷۲





نگهدار ايران
خروش فردوسي
بيدار

پيام آور بيداري
نظامي
همراه آفتاب

حافظ


از ديار آشتي

۱۳۷۱





نسيمي از ديار آشتي
نقش
بازبان اشك ، اينك
يك آسمان پرنده
پرواز لحظه ها
آزادگي
در آيينه آسمان
گوشه ها و پرده ها
پنجره
غريق
دوستي
آن سوي ديوارهاي نوميدي
می‌توانستی كاش ...
ارغوان
در تماشاخانه دنيا
نگاهي ، يك جهان فرياد
يگانگي
دست‌هامان نرسيده‌‌است به هم
يوسف
شاليزار

شور شنهاز
اميد
راز هر چه باداباد
بردبا كيست ؟
در اين اتاق كوچك
تو را كه دارم
روح سحر
داس مرگ و تير عشق
تاجي كه آسمان به سرم زد
شجاع
شير شكاران
از چشمه تا دشت
آخرين پناه
نوروز و نرگس
همچو گيسوي بلند تو شبي
زيباي جاودانه
يك گله شير وحشي
با عشق
گرگ
بگو به آن كه ، دل از بار غم ...

پنجاه و هشت ثانيه پندار
شايد محال نيست
لبخند چشم تو
نخستين نگاه
خورشيد يك غزل
امواج رهسپار
خشم
گلبانگ سپيده
اي خوب جاودانه
بي گفت و گو
كاش از پس صد هزار سال
رود و راه
اي دل
اي عشق
اي عشق
اي عشق
اي عشق


آه ، باران

۱۳۶۷





هميشه با تو
چگونه مي سرايي ؟
انسان باشيم
آه ، باران
شب هاي كارون
پيوند دست ها
روي در روي سياهي
هاله هول
آوايي از سنگر
از نور حرف مي زنم
آب باريك
بهشت خاطر
جهنم سبز
باغ
از خون جوانان وطن
لبخند مبارك مسيحا
ايثار

براي بوته هاي جاودان غريب
شعر كوه ، و شعر من
كشمير
از دوردست خواب رهايي
تا سر اپرده شيرين شكر
بر شانه هاي تو
كمال الملك
درس محبت
ستاره گفت
زبان نگاه
تنها ، باد
سراب
صبح است
دو گلواژه
در گذرگاه جهان
صداي كف زدن لحظه ها
شعله بيدار

يلدا
درنگي در نهاد لحظه آغاز
آفاق پريشاني
برگ و باد
با سادگان صبور
ديلمان
در پيش آن دو بوته رنگين پامچال
با درخت
فرود
تنهاتر از هميشه
ياد يار مهربان
چراغ چشم تو
محو و مات
مادر و نرگس
نمي خواهم بميرم
دوست بداريد


مرواريد مهر

۱۳۶۵





صداي يك تن ، در اين بيابان
قطره ، باران ، دريا
فريادهاي خاموشي
دام
پاسخ
طلوع
نگاهي به آسمان
شب ها كه مي سوخت
صدف
از ژرفاي آن غرقاب
ما ، همان جمع پراكنده
برآمدن آفتاب

پرواز
بغض
سنگ و آيينه
بيكرانه
چشم به راه
در هاله شرم
دلي از سنگ مي خواهد
مرگ در مرداب
در بلندي هاي پرواز
به هر موجي كه مي گفتم
احساس
دريا و خورشيد

پيكار
جزر و مد
خواب ، بيدار
ارمغان
مهر مي ورزيم
سه آفتاب
نيلوفرستان
شعبده
هزاران اسب سپيد
فلسفه حيات
دلاويزترين
مرواريد مهر


گزینه اشعار

۱۳۶۴





نيايش
آفتاب و گل
رساتر از فرياد
تشنه در آب
بسته

يك نفس تازه
غير از مهر تو
در آن جهان خوب
ريشه در خاك
امير كبير

بادبان بر كوه
درخت و پولاد
در آيينه اشك
از ما با گذشت ياد كنيد


از خاموشي

۱۳۵۶





گلبانگ
آفرينش
رنج
آب و ماه
تاريك
با برگ
زمزمه اي در بهار
مسخ
غزلي شكسته
تو نيستي كه ببيني
نه خون ، نه آب ، نه آتش
در زلال شب
غارت
بهمن
گل هاي پرپر فرياد
راه

پس از غروب
بيا ، ز سنگ بپرسيم
راز
غزلي در اوج
يك گل بهار نيست
ديگري در من
اوج
همواره تويي
هفتخوان
فرياد
عمر ويران
دو قطره ، پنهاني
هنوز ، هميشه ، هرگز
اي بهار
ساقي
دور

دام خاك
شكوه رستن
شكسته
سبكباران ساحل ها
دريا
نخجير
رنگين كمان گل
آوار درون
پس از مرگ بلبل
همراه
فرياد هاي سوخته
حلول
با تمام اشك هايم
مسيح بر دار
تنگنا
در ميان برگ هاي زرد


بهار را باور كن

۱۳۴۶





غبار آبي
بهت
ستوه
چراغي در افق
بگو ، كجاست
ديوار
ديگر زمين تهي ست .....
تاك
بدرود
رقص مار
سرود گل

اشكي در گذرگاه تاريخ
آخرين جرعه اين جام
چتر وحشت
سفر در شب
خوشه اشك
اي هميشه خوب
بهترين بهترين من
كوچ
اي بازگشته
سوقات ياد
كدام غبار ....؟

ازكوه ، با كوه
طومار و تلاش
سياه
نماز شكايت
قصه
تر
خاموش
حصار
جادوي بي اثر
بهار را باور كن


ابر و كوچه

۱۳۴۱





خوش به حال غنچه های نيمه باز
دريای نگاه
پرنيان سرد
سرو
كبوتر و آسمان
ستاره كور
شراب شعر چشمان تو
زهر شيرين
پرواز با خورشيد
چرا از مرگ می ترسيد ؟
بابا ، لالا نكن
اشك خدا
افسانه باران
سرودی در بهار
خورشيد جاوداني
براي دادش
خورشيد و جام
ترانه جاويد

همراه حافظ
باز آ
شبنم و شبچراغ
لال
صفير
در ايوان كوچك ما
جام اگر بشكست ...؟
دشت
ماه وسنگ
ناقوس نيلوفر
گل هاي كبود
اشك زهره
غريبه
كوچه
پند
جادوي سكوت
ابر
چراغ ميكده

درياب مرا ، دريا
دست ها ... و دست ها
سينه گرداب
بيگانه
بهار مي رسد ، اما
غبار بيابان
سفر
درياي درد
سرگردان
درخت
غريو
هنگامه
سرود آبشار
فقير
دريچه
خار
پرده رنگين
شكوفه اي بر شراب
از خدا صدا نمي رسد


گناه دريا

۱۳۳۵





گناه دريا
نغمه ها
آتش پنهان
سرگذشت گل غم
اسير
شباهنگ
گل خشكيده
بعد از من
پرستش
شمع نيم مرده
پرستو
آفتاب پرست
سكوت

معراج
غروب پاييز
بازگشت
آن روز شاعرم
شب های شاعر
آسمان كبود
ديوانه
چشم من روشن
دوست
ای اميد نااميدی های من
دروازه طلايي
برای آخرين رنج
گل اميد

خاكستر
درد
تنها
گرفتار
پشيمان
عشق بی سامان
آرزو
آغوش
رقص
مكتب عشق
شراب
غروب نابهنگام


تشنه طوفان

۱۳۳۴





تشنه طوفان
زندگی
كابوس
آسمان
برگ های سپيد دفتر من
ميگون
شعر غم انگيز
اشك شوق
آيينه شكسته
نوای بينوايی
كاروان
غزل شاعر
خورشيد
آواره
تشنه
دريای خاطرات زمان
آغوش اميد
ياد
چه پاييزی است
غروب غم افزا
آتش
فردای ما
زبان بسته
ميگون سيل زده
بوسه

فريب تلخ
گل و بلبل
يادگار او
خزان بهشت
دلخسته
ياد آشنا
ترانه
انتظار
شمع مرده
وداع
باد و باران
همزبان
راز شب
مرغ اسير
در آغوش مهتاب
پشيمانی
گفتگو
مرگ دل
جمال خدا
خفته
قربانی عشق
فال حافظ
چشم به راه
اسير عشق
افسانه عشق

مادر
آيينه
کيميا
تار جان
تنها ميان جمع
به ياد او
گنجينه
ديدگان
هميشه بهار
حكايت حرمان
تمنا
فردا
درسرچه داری
بی من
طبيب دل
دريا دل
آغوش
افسون
نايافته
‎آغوش پشيمانی
ديدار
شرمسار
خنده خورشيد
خزان جاودانی

 

  

 


كــوچـــه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ImageShack, share photos, pictures, free image hosting, free video hosting, image hosting, video hosting, photo image hosting site, video hosting site

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادش گرامی باد

 

 

 


|+| نوشته شده توسط mahrokh biglari در شنبه بیست و دوم آبان 1389  |
 
 
بالا